در یکی از سرزمینهای دوردست، گوزن جوانی که به مقصد کوه بلند در حرکت بود، در علفزاری ایستاد تا بچرد و مقداری استراحت کند. ناگهان در لابه لای علفها زالویی را دید که روی علفها میخزید، سپس سرش را بالا میآورد و اطراف را نگاه میکرد و سپس دوباره میخزید. گوزن گفت:ای حیوان کوچک، اسمت چیست؟ زالو گفت: زالو. گوزن گفت: چرا این طوری راه میروی؟ با این طرز و سرعت راه رفتن فکر میکنی کی به مقصد میرسی؟ زالو گفت: مقصد کجاست؟ گوزن گفت: بالای کوه بلند.
زالو گفت: مدل راه رفتن من این طوری است. اما حاضرم تا مقصد تو با تو مسابقه بدهم. گوزن خنده بلندی کرد و گفت: باشد. پس من سه روز به تو آوانس میدهم و بعد راه میافتم. زالو گفت: لازم نیست. همین طوری من از تو زودتر میرسم. گوزن گفت: عجب جانوری هستی. آن وقت من موقع دویدن هی باید خم بشوم و لای علفها را بگردم تا ببینم چقدر از من عقب تری؟
زالو گفت: نگرانش نباش. هروقت مرا ندیدی، صدا کن، اگر جواب ندادم، بدان که از من جلو زدهای، اما به نظرم مراقب باش عقب نیفتی. گوزن گفت: خیلی رو داری. حالا که این طور شد، یک، دو، سه... و شروع به دویدن کرد و دوید و دوید و از علفزار و بوته زار گذشت و به کوهپایه رسید.
در کوهپایه، همان طور که مشغول دویدن بود گفت: زالو؟ زالو گفت: جون؟ گوزن تعجب کرد و با سرعت بیشتری به دویدن ادامه داد تا در مسابقه بازنده نشود. با سرعت از صخرهها و یالهای کوه بالا رفت و در میان راه دوباره صدا زد: زالو؟ زالو گفت: جون؟ گوزن که دیگر ترسیده بود، با سرعت از صخرهها بالا رفت و به قله رسید و از فرط خستگی نقش زمین شد. زالو گفت: عه، تو هم رسیدی؟ گوزن خواست بگوید: وا، مگر تو زودتر رسیدی، اما نفسش بالا نیامد که چیزی بگوید. در این هنگام شاهینی که از بالا نظاره گرِ ماجرا بود پایین آمد و کنار گوزن نشست و گفت:ای گوزن بدبخت.
این زالو از همان اول به ران تو چسبید و تازه همین الان پیاده شد و در تمام آن لحظات که تو مشغول دویدن بودی، او داشت خون تو را میمکید و آن جون هم که میگفت منظورش مزه خونت بود. گوزن وقتی این حرف را شنید، نگاهی به زالو کرد و سپس آخرین توان خود را جمع کرد و سم دستش را بالا آورد و روی زالو گذاشت و فشار داد و زالو را ترکاند. خودش نیز که دیگر جانی برایش نمانده بود، سرش را به آرامی روی زمین گذاشت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
در این لحظه شاهین رو به دوربین کرد و گفت: اگر چشمان تیزبین عدالت نباشد، زالوصفتان و مفت خوران از حاصل زحمت زحمت کشان به سود خود استفاده میکنند و شیره جانشان را میمکند و فربه میشوند. وی سپس با خود گفت: البته الان هم که این طوری شد باز گوزن بیچاره مرد. بعد به خود پاسخ داد: در این مورد به خصوص مقداری دیر مطلع شدیم، اما امیدواریم در ادامه با تغییر جدی در رویکردها و چابک سازی ساختارها و اقدامات بموقع، دیگر شاهد چنین پایانی برای قصهها نباشیم؛ و خاموش شد.